آموزش وردپرس
125

بچه ها! من کربلا را می بینم… آقا اباعبدالله را می بینم

قائم خبر: در سال ۱۳۴۱ در روستای “کلاکر محله” شهرستان “قائمشهر” فرزندی از خانواده ای مستضعف و مذهبی به دنیا آمد که نامش را “علی اصغر” نهادند. او فرزند دوم خانواده بود، پدرش فاقد زمین بود و روی زمینهای دیگران کار می کرد. به همین سبب خانواده اش از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود. علی اصغر پیش از آغاز دوران تحصیل رسمی درمدرسه به مکتبخانه رفت و به فراگیری قرآن پرداخت. در سال ۱۳۴۸ در مدرسه «همام» روستای کلاگر محله تحصیلات دوران ابتدایی را آغاز کرد. علاقه او به درس و مدرسه به اندازه ای بود که تکالیف خود را در مدرسه انجام می داد و اگر در درسی نمره خوبی نمی گرفت، ساعت ها گریه می کرد.

خنکدار، تحصیلات دوره راهنمایی را در سال ۱۳۵۳ در مدرسه راهنمایی امیر کبیر قائمشهر آغاز کرد. این دوران آغازگر تحولات و تغییرات خاصی در رفتار و شخصیت او بود. در جلسات احکام و نهج البلاغه با نام امام خمینی (ره) آشنا شد. به تدریج پس از آشنایی با اندیشه های امام (ره) به همراه جوانان محل، هیئت اسلامی جوانان روستا را تأسیس کرد و خود رهبری این هیئت را که در مسجد مستقر بود عهده دار شد.

چه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم

در سال ۱۳۵۹ پس از کسب مدرک دیپلم، آماده اعزام به سربازی بود که متوجه شد گروه دکتر چمران به نیرو نیازمند است. آموزش نظامی را به همراه نیروهای بسیجی در پادگان شیرگاه گذراند و پس از ثبت نام در ستاد جنگهای نامنظم دکتر چمران در تاریخ ۱۶دی۱۳۵۹ به مناطق جنگی جنوب رفت. نخستین اعزام علی اصغر خنکدار با نخستین مجروحیت او همراه بود. در شرایطی که خانواده اش در تدارک مراسم عروسی خواهرش بودند به آنان گفت که برای انجام کاری به تهران می رود و به زودی بازمی گردد، اما از اهواز و مناطق جنگی سر در آورد در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۶۰ در منطقه کرخه در اثر اصابت ترکش مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری گردید.

چه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم

در اواخر تابستان ۱۳۶۰ به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. در تاریخ ۱ مهر ۱۳۶۰ به پادگان آموزشی المهدی (عج) چالوس اعزام شد و تا اول دی ماه دوره آموزشی سه ماهه سپاه را گذراند. به دنبال آن بلافاصله به جبهه مریوان اعزام شد و تا تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۶۰ در منطقه سروآباد مریوان به خدمت مشغول بود و فرماندهی یکی از واحدهای مستقر در آنجا را بر عهده داشت. پس از بازگشت در واحد عملیات سپاه قائمشهر بود. با آغاز فعالیتهای ضد انقلابی گروهک «اتحادیه کمونیستها» در جنگ های شمال ایران، پس از گذراندن دوره ویژه جنگ های چریکی و اصول جنگ های ضد چریکی به فرماندهی گردان ویژه جنگ سپاه قائمشهر منصوب شد.

چه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم

نخستین سال های آغاز جنگ پدرش به وی پیشنهاد کرد تا ازدواج کند. او این پیشنهاد را پذیرفت و در بیست سالگی یعنی در سال ۱۳۶۱ با خانم “زهرا سرور” ازدواج کرد. مراسم عقد این زوج در مسجد و در نهایت سادگی برگزار شد

.علی اصغر پس از دو سال حضور در گردان جنگل قائمشهر و مبارزه و سرکوب ضد انقلاب به جبهه نبرد شتافت. در تاریخ ۲۸ بهمن ۱۳۶۲ به منطقه جنوب و لشکر ۲۵ کربلا پیوست و فرماندهی گردان امام محمد باقر (ع) را به عهده گرفت. در جریان عملیات والفجر ۶ در منطقه دهلران در محور چیلات بر اثر اصابت تیر به سرش زخمی شد اما علی رغم اصرار همرزمان راضی نشد منطقه را ترک کند و دو ماه بعد از مجروحیت به شهر و دیار خود بازگشت.

چه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم

خدایا من دیگر سبک بال شدم

علی اصغر در جریان عملیات والفجر ۸ در تیپ ۱ لشکر ۲۵ کربلا در فاو حضور داشت و معاون محور ۲ بود اما به خاطر علاقه خاصی که رزمندگان گردان امام محمد باقر (ع) به او داشتند و با صلاحدید فرمانده لشکر به این گردان بازگشت. یکی از همرزمانش به نام مجید خانقلی درباره ی شهادتش می گوید: قبل از شهادت وداع سنگین او و برادرش در میان نخل های کنار اروندکه انگار با آگاهی کامل بوده است و برعکس تمام عملیات ها که هرگز این دو برادر باهم خدا حافظی نکرده بودند عجیب ترین وداعی بود که نشان از شهادت داشت و برگه ای که دردست او بوده در آن نوشته شده بود: خدایا من دیگر سبک بال شدم.

چه ها! من کربلا را می بینم... آقا اباعبدالله را می بینم

روایت سید حبیب ساداتی از لحظه شهادت شهید خنکدار

بچه ها! به خدا سوگند، من کربلا را می بینم… آقا اباعبدالله را می بینم…

«علی اصغر خنکدار در هنگام وداع، بلباسی را در آغوش گرفته بود و رهایش نمی کرد. در بین خداحافظی بچه ها، وداع آن دو نفر از همه تماشایی تر بود.

دقائقی قبل از عملیات والفجر۸، علی اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ها بسمت فاو حرکت کردند، در میان تلاطم خروشان اروند، اصغر ناگهان ازجا برخاست و گفت: بچه ها! سوگند به خدا من کربلا را می بینم… آقا اباعبدالله را می بینم… بچه ها بلند شوید کربلا را ببینید.

از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش. آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود. بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.»

پیکر علی اصغر خنکدار در گلزار شهدای روستای” کلاگر محله”در شهرستان “قائمشهر” به خاک سپرده شد. یک سال بعد در جریان عملیات کربلای ۵ برادرش “جعفر خنکدار” هفده ساله به شهادت رسید. سه سال بعد در تاریخ ۴ مرداد ۱۳۶۷ در روزهای آخر جنگ “محمد باقر خنکدار” در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به اسارت دشمن در آمد و در سال ۱۳۶۹ به آغوش خانواده بازگشت.

از شهید “علی اصغر خنکدار” یک فرزند پسر به نام “حمیدرضا” که در زمان شهادت پدر دو ساله و دختری به نام زینب که شش ماهه بود، به یادگار مانده است.

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

atash

آتش سوزی در روستای رکابدارکلای قائم شهر

قائم خبر :مشاهدات آتش نشانان از بررسی محل حادثه ،ساختمانی با سقف حلبی بود که …

یک دیدگاه

  1. یادش گرامی راهش پررهرو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *