آموزش وردپرس
nassaji-ss52

نساجی زنده است و برای ما نماد زندگیست

برخیزید ، آستین ها را بالا بزنید ، ننگ خیانت به نساجی را از گوشه گوشه ی شهر بشورید تا این ببر زخمی دوباره جان بگیرد.

تا دوباره کودکانه در ورزشگاه وطنی فریاد بکشیم… « نساجی قائم شهر »

قائم خبر-رضا صابری:

هنوز تو ، تنها تو در این شهر می درخشی »

انگار همین دیروز بود ، دست پدر را سفت چسبیده بودیم و وارد ورزشگاهی شدیم که برایمان ناآشنا بود. گنگ بودیم . نه کسی را صدا می زدیم ، نه کسی را می شناختیم.

وقتی وارد شدیم فقط یک چیز وجود داشت ک چشم و گوش ما را به سمت خود کشیده بود . همه ی بزرگ تر ها کنار هم جمع شده بودند و یک نام را صدا می زدند … گویا نساجی بود ! نساجی.. نساجی..!

نمی فهمیدیم ، اما از ذوق بزرگ شدن و در کنار بزرگ تر ها قرار گرفتن ما هم یک صدا نام نساجی را صدا می زدیم.

ناگاه می دیدیم در میانه ی این هیاهو ،چهره ی همه غرق در شادی شده ! نمی فهمیدیم ، اما همراه با آن‌ها قهقهه‌ی شادی سر می دادیم. بعد ها فهمیدیم که نساجی گل می زده تا این صدای شور و شعف به آسمان کشیده شود.

چندی بعد وقتی وارد ورزشگاه می شدیم از این که دوباره همان نام ، همان فریاد «نساجی قائم شهر» به گوش می رسد متعجب می شدیم !

آخر پدربزرگ مرده بود ، مادربزرگ هم..اما نساجی بود!

نمی دانستیم چه شده ، هر سال چند نفر از خانواده و دوستان و آشنایان از بین ما می رفتند ، اما نساجی همچنان بود. نمی دانستیم چرا!؟ برای ما همین کافی بود که به ورزشگاه برویم و نام نساجی را کنار بزرگ تر ها فریاد بزنیم. اصلا دنبال جواب نبودیم . اصلا نمی پرسیدیم که این چه کاریست!؟ جمع شویم و کنار هم نساجی و نساجی بخوانیم و فریاد بکشیم که چه !؟

روز ها و روز ها انتظار می کشیدیم که پدر بگوید :« امروز ظهر آماده شو تا بریم ورزشگاه »

انگار دنیا را به نام ما کرده باشند ! ذوق می کردیم وقتی به سمت ورزشگاه راه می افتادیم. چقدر قدم هامان را در نزدیکی ورزشگاه تند تر می کردیم . انگار که دیر شده بود. انگار یک لحظه بیشتر حضور کنار بزرگتر ها روی سکوهای لرزان فلزی دنیا را برای ما شیرین تر می کرد. چقدر چشم به آن آقا داشتیم تا بوق خود را بردارد تا همراه با بقیه نام نساجی را فریاد بکشیم. هنوز نمی دانستیم ، هنوز نفهمیده بودیم که نساجی چیست!؟ کیست!؟ چرا فریاد می کشیم!؟ حتی گاهی از آن همه جمعیت ، از آن همه داد و هوار می ترسیدیم. اما ته دلمان قرص بود . بزرگتر ها در ورزشگاه با ما مهربان بودند. پدر هم کنارمان بود. اصلا به خاطر پدر بود که ما فریاد زدن را خیلی زود یاد گرفته بودیم. پدر در زندگی کم می خندید. نمی دانستیم چرا !؟ ما کودک بودیم و شاد.. نمی دانستیم. پدر همیشه سرگرم کار خود بود. کم پیش می آمد که به طور مداوم شاد باشد و خود را از دار مشکلات دنیا رها کند.

اما در ورزشگاه چه می شد!؟ چه اتفاقاتی می افتاد که تا ساعت ها پس از بازگشت به خانه پدر می خندید!؟ چه چیزی از ورزشگاه روی او آنقدر تاثیر داشت که از همیشه مهربان تر وشادمان تر می شد!؟

بعله! به خاطر شادی پدر بود که ما هم فریاد نساجی سر می دادیم . فکر می کردیم که هر چقدر بیشتر فریاد بکشیم و بلند تر داد بزنیم پدر خوشحال تر می شود. آخر همینطور هم بود! هر قدر که ما بیشتر و بلند تر نام نساجی را فریاد می کشیدیم ، ساعاتی بعد غروب ورزشگاه دل انگیز تر می شد. پدر تا ساعت ها شاد بود. از برق چشمانش می شد این را به خوبی فهمید. گویا اتفاق بسیار بزرگی افتاده. پدر می گفت نساجی برنده شده. اما ما نمی فهمیدیم. نمی دانستیم. برد و باخت را به آن شکلی که پدر می گفت یاد نگرفته بودیم. و به خاطر شادی پدر ما هم شاد بودیم. آخر پدر دلخوشی دیگری نداشت گویا. ما هم نداشتیم. دنیای کوچک ما چراغانی نبود ، شهرمان سوت و کور بود. البته سوت های قطار بود و سوت های کارخانه ی همین نساجی که شهر را زنده نگه داشته بود . اما انگار پدر می دانست که این شرایط پایدار نیست.

بعد ها پدر هم رفت . اما نساجی بود ! آن ورزشگاه هم بود . با همان سکو ها. ما دیگر بزرگ شده بودیم . با هم سن و سال ها به ورزشگاه می رفتیم و جای پدر ها را هم خالی می کردیم.فریاد «نساجی قائم شهر» ، همچنان زیباترین و محکم ترین فریاد ما بود. کم کم فهمیدیم که همه ، ما را با نام نساجی می شناسند. آن روزها بود که فهمیدیم با نبود نساجی درون ما یک خلأ وجود خواهد داشت. یک جای خالی که هیچ چیز به جز همان نساجی آن را پُر نخواهد کرد. ما عاشق شده بودیم. عاشق نساجی . باهمه ی کم و کاستی ها.

حالا..

حالا این عشق دیروز و امروز ما بیمار شده . دچار دردی بی درمان شده. درد تنهایی. دردی که باعث شده هر کس و ناکسی به خود اجازه دهد زخمی به پیکر نیمه جان نساجی بزند. دردی که طی سال ها و سال ها در گوشت و استخوان عشق ما رخنه کرده و از درون در صدد تخریب و نابودی آن است.

چه بر سر ما آمده ؟؟ چه بر سر قلب ما آمده که به این راحتی اجازه ی رجز خوانی و خود نمایی به دشمنان قسم خورده ی نساجی می دهیم؟؟ چه بر سر ما آمده که توانایی تشخیص دوست را از دشمن نداریم؟ چه بر سر ما آمده که نمی توانیم حال و هوای نساجی را مثل سال های کودکی مان پر از ذوق و شوق و شادمانی کنیم!

حالا..

حالا زمانی‌ست که عاشقان حقیقی باید خود را نشان بدهند. در این شرایط سخت باید دوشادوش معشوقمان باشیم. باید ثابت کنیم که مشق عشق را به بهترین نحو ممکن از پدران خود آموخته ایم. باید ادای دِین کنیم به تمام کسانی که ما را با نساجی آشنا کردند. به کسانی که باعث ورود رنگ سرخ نساجی به رگ و پوست و خون ما شدند. تا این عشق پاک و دوست داشتنی تا همیشه در وجود ما شور و اشتیاق جاری کند.

حالا..

با همه ی ناملایمتی هایی که دشمنان دوست نما با نساجی ما دارند ، با همه ی دسیسه ها و همه ی چوب لای چرخ گذاشتن ها ، نساجی ما همچنان زنده است. نساجی نماد ماست. زنده است و نماد زندگی است برای ما.

با همه ی کاستی هایش ، با همه ی بیماری هایش ، با همه ی مشکلاتی که شاید همچنان لاینحل باقی مانده ، با همه ی بغض هایی که سال های سال است گوشه ی دلمان انباشته شده ، هرگز نمی توانیم و نباید نساجی را تنها بگذاریم . به خاطر گذشتگان ، به خاطر آیندگان ، به خاطر نساجی ، ورزشگاه وطنی را خالی نگذارید تا گله ی گرگ های کمین کرده ببر نیمه جان ما را از ما بگیرند و برای این پیروزی جلوی چشمان ما برقصند.

نام نساجی در کنار عاشقانش زنده است .

برخیزید ، آستین ها را بالا بزنید ، ننگ خیانت به نساجی را از گوشه گوشه ی شهر بشورید تا این ببر زخمی دوباره جان بگیرد.

تا دوباره کودکانه در ورزشگاه وطنی فریاد بکشیم… « نساجی قائم شهر »

نساجی اسپرت

 

 

 

 

همچنین ببینید

n00276268-r-b-001

قرارگاه نوروزی فرماندهی انتظامی شهرستان قائم‎شهر افتتاح شد/تصاویر

قائم خبر به نقل از قائم آنلاین :  صبح امروز قرارگاه نوروزی فرماندهی انتظامی شهرستان …

۳ دیدگاه

  1. فقط نساجی
    تیم های دیگه میان و میرن، مثل تیم های کشتی که بطور موقت برخی شرکت ها تشکیل میدن و یک دو سال هست و بعدش دیگه نیست
    و پس از سالها فقط نساجی هست و باز فقط نساجی است که خواهد بود…
    اگه بزارن…

  2. قائم شهر تاابدبا نام بزرگ نساجی خواهد درخشید با غیرت قائمشهری.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *