آموزش وردپرس
nostal

یاد آن روز ها بخیر …

قائم خبر-کمال رستمعلی: هم سن و سالان قائم شهری من-متولدان دهه ۵۰- به ویژه نیمه نخست دهه ۵۰ ،از کودکی و نوجوانی شان خاطراتی مشترک دارند:

 دبستان های شلوغ و نیمکت های زهوار در رفته مدارس دهه ۶۰،زندگی کارگری(اغلب پدران ما کارگر یکی از سه کارخانه نساجی بودند)،بمباران های سال های جنگ و مهاجرت بسیاری از جنگ زده ها از جنوب و حتی پای تخت به شهرمان و سکونت در شهرک یثرب و جاهای دیگر،عادت به شنیدن صدای سوت کارخانه نساجی شماره یک قائم شهر هر روز سر ساعت ۱۳:۳۰،دیدن دو کانال تلویزیون،هر غروب پسِ برگشت از مدرسه و تماشای کارتون های آرام بخش آن روزها و گاه نیز رفتن به سینما فجر و تماشای فیلم های جنگی و بزن بزن آن روزها و خاطره عاشقانه زیستن با تیم فوتبال نساجی و بعضا” صنعت نفت.

نوشته زیر نگاهی نوستالژیک دارد به قائم شهر آن سال ها.هیچ چیز برای ما زیباتر از یادآوری حسِ همراه با عطوفت و معنویت و سادگی سال های کودکی و نوجوانی و مرور خاطرات گذشته نیست.

سینما در قائم شهر نزدیکی های استادیوم شهید وطنی بود. عجیب نیست که خیلی ها حالا از هر دویش خاطره دارند. آخر هفته هایی که روی سکوی شلوغ و پر همهمه ی شهید وطنی می نشستی و میان آن همه آدم و فریاد و شعار و شیشکی و تخمه و پوست تخمه و ساندویچ و تابستان ها آلاسکا و یخمک می نشستی به تماشای نساجی یا صنعت نفت که آن روزها برای خودشان تیمی بودند و حالا من مانده ام متحیر که قدیمی ترهایی که آن روزهای فوتبال قائم شهر را دیده اند این روزها به چه امید و انگیزه ای می روند هنوز تماشای فوتبال؟

آن روزها که خبری از بوندس لیگا و لالیگا و باشگاه های اروپا و پخش مستقیم همه ی بازی های جام جهانی و هر شب هرشب پخش زنده ی فوتبال نبود و می نشستی روی سکوی استادیوم وطنی و همه چیز زیر پایت از کوبیدن پاها بر زمین می لرزید و با تماشای بازی نادر دست نشان و میرزاییان و فرامرز اضطراری و هوشنگ تورانی و بهرام فروتن و جوانشیر رضایی و حسین حاجی و جغتاپور و برادران مسگرساروی و تقوی و…

قند توی دلت آب می شد و از بالای سرت و پایین پایت و کنار هایت پوست تخمه بود که به سرعت و عصبی پرت می شد و تحلیل هایی که مستقیم و بی واسطه در طول بازی از تماشاگران می شنیدی و صدای بوق مرحوم یوسف جان براری که لحظه ای قطع نمی شد و تماشاگران شاد و سرخوشی که از هر گوشه ای فریاد می زدند یوسف بیا اینجا! روزهای شیرین کامی و تلخ کامی! بعد از ظهرهای جمعه ی برنده شدن یا بازنده شدن! ولی حالا امکانات بیشتر شده و تیم صنعت نفت آبادان منحل شده و تیم نساجی مازندران هم به لیگ دسته ۱ سقوط کرده اما همچنان تماشاگران زیادی برای بازی نساجی می آیند.آفرین بر غیرت شما  

سینما فجر هم همان نزدیکی ها بود در خیابانی معمولاً آرام که یک طرفش تو را می رساند به ایستگاه راه آهن و ساختمان قدیمی نیروی انتظامی و اداره ی پست و یک طرفش هم می برد تورا به مدرسه ی قدیمی فرهنگ که دیگر نیست و کانون پرورشی و استادیوم و…

سینما فجر دیگر این روزها نیست. سال هاست که دیگر نیست. اما از برابرش که بگذری هنوز گویا ازدحام مردم را دم در سینما می بینی برای خرید بلیت فیلم قانون و هنوز انگار نگاه های مشتاق و متعجب جوانان مانده است آنجا در برابر سعید راد فیلم عقاب ها!

 سینما فجر یک دالان باریک داشت حدفاصل ورودی سینما و باجه فروش بلیت تا سالن انتظار که من کشته مرده ی همان دالان بودم که گویا در عالم کودکی و نوجوانی برای ما دالان رسیدن به سرزمین رویاها بود درست مثل آن ماشین لباس شویی که اکبر عبدی را برد به سال های کودکی اش.

شوق و اضطراب و احساس خوشبختی و یه دل شوره ی عجیب و بی مورد با هم در می آمیختند و تو می رسیدی به سالن انتظار و تازه یک اتفاق قشنگ تر انتظارت را می کشید.

تماشای پوستر فیلم هایی که به زودی می آمدند و نمی دانی چه خیال ها می بافتیم با تصاویر آن فیلم های ندیده.

sinama-fajr1

sinama-fajr2

و صدای گنگ و نا مفهومی که از توی سالن در بسته می آمد بیرون و سعی می کردی در عین کنجکاوی خیلی توجه نکنی به صداها تا فیلم را خودت سر فرصت و دقت نشسته بر آن صندلی های تاشو مزه مزه کنی و کیفش را ببری.

در سالن انتظار نشسته بودی و هر بار که در باز می شد ناگهان تاریکی از توی سالن پخش فیلم می پرید بیرون و صدای هنرپیشه ای جان می گرفت و تو ناغافل دیالوگی را می شنیدی یا فریادی را یا صدای شلیکی را یا گریه ی زنی را.

آن روزها که خوردن و تخمه شکستن هم در سینما جزیی ثابت از برنامه بود و خیلی ها مثل من ساندویچ خوردن در ساندویچی روبروی سینما را به اندازه ی فیلم دیدن دوست داشتند.

آن روزها که هنوز تماشاچی ها برای قهرمان فیلم هورا می کشیدند و برایش دست می زدند. با صدای بلند می خندیدند و بی پروا گریه می کردند.

راستی چند وقت است دیگر توی سینما کسی با قهرمانی آن قدر احساس نزدیکی نمی کند که برایش دست بزند و با فیلم گریه کند یا بخندد؟

سینما فجر دالانی هم برای خروج داشت نه به شوق انگیزی دالان ورود. بیرون که می آمدی هوا آشکارا تاریک تر شده بود و چراغ مغازه ها و خودروها روشن شده بود.

واقعیت می آمد جلو و دست می انداخت دور گردنت آرام و منطقی بهت می گفت روزی این سینما تعطیل می شود و روزهای پر خاطره ی نساجی و صنعت به پایان می رسد و زمین فوتبال دخانیات که هر جمعه جوان ها تویش موج می زنند جایش را می دهد به چند آپارتمان و کوچه های بن بستی که صدای تک شوت بچه ها تویش قطع نمی شود ، خیلی زود از صدای جیغ های شادمانه خالی می شود و دروازه های گل کوچک جمع می شود و این همه بچه و نوجوان و جوان که کنار ریل راه آهن هر کدام مشغول بازی ای هستند،روزی خواهند رفت.

 واقعیت همیشه دست در جیب، بیرون دالان خروج، منتظر بود و ته چشم هایش چیزی بود که نگرانم می کرد.

همچنین ببینید

bimarestan-razi-4

تخصیص بیش از ۲ میلیارد تومان برای تکمیل بیمارستان جدید رازی

قائم خبر:ماینده مردم قائمشهر ، سوادکوه ، سوادکوه شمالی ، جویبار و سیمرغ در مجلس …

۲۰ دیدگاه

  1. جالب بود ولی از چند تا نوستالوژی دیگه هم میتونستید یادی کنید مثل دور میدون طالقانی گشتن و دور زدن اونهم عصر ها تفریح خیلی از ماها بود . یا موقع ظهر پرسه زدن حول حوش خیابان جویبار

    • salam aga reza mibinm rafti tehran esalat khodet ro hfs kardy baba damt garm

      • با سلام خدمت دوستان
        برنجستانکی و… اگه می خواست حفظ کنه می رفت برنجستانک زمین می خرید نه شهرودکلا
        آقا رضا شوخی کردم فامیلتم زیاد فکر نکن امکان نداره پیدام کنی
        موفق باشی به همه برنجستانکی های تهران برسان سلام ما را

  2. [جالب بود و خواندنی………….
    واقعا” یادش بخیر………………
    کسانی که الان در بین ما نیستن ……………………..
    سپاسگذارم از شما……………………

  3. پرسنل شهرداری

    ای فدای همه دهه ۵۰ ای ها .دوستتون دارم .عاشقتونم دهه ۵۰!

  4. پرسنل شهرداری

    عینک دودی ممنوع بود.آستین کوتاه وشلوار لی و… خلاصه خیلی چیزها ممنوع بود فقط یک چیز ممنوع نبود اونهم ۷دور گشتن درو میدان ساعت رفتن تا سر ۴ راه جویبار و۴ راه تختی و خیابان بابل و برگشتن خونه تا بخوابیم!!!!!!
    هی هی روزگار تفریح ما ترس از کمیته ای ها بود والان ببین چیکار میکنند.
    کارهای الان جوانها :در دوره ما اعدام و زندان بود

  5. خیلی زیبا نوشتی ممنونم ازت یادش بخیر سینما فجر(دیانا سابق)

  6. راستی یادم رفت ماتابستونا موقع مسابقه تو زمین فوتبال دوغ شربت آلاسکا تخمه میفروختیم

  7. سلام من علی یزدانی هستم فوتبالیست سابق تیم های نساجی ونفت ازدیدن عکس سینما دیانا خیلی خوشحال شدم مرسی

  8. دوقلوهای چمازکتی

    یادش به خیر حالا واسه نشون دادن فیلم به پسرم باید یا برم بایل یا ساری ازینه و وقت رفت امد و خطر همه هیچ حالا چرا پول قائمشهری ها ساری بابل خرج شه من که کلی قائمشهری تو سالن سینما ساری دیدم این علاقه مردم قائمشهر به سینما را نشون میده واقعا یکی نیست تو قائمشهر کار فرهنگی کنه سینما بزنه؟

  9. امید فرمانبردار

    عالی بود.
    خاطرات جالبی رو برام مرور کردی کاش مردم با همون عشق و علاقه قدیم همدیگر رو دوست داشتن.
    نوبل راه آهن بغل دست سالن آمفی تئاتر فعلی که الان پل هوایی براش زدن یادتونه.

  10. این خاطرات به قدری به زندگی من نزدیک است که یک لحظه فکر کردم خودم نوشتم. مخصوصاً دالان معروف سینما فجر قائمشهر

    دکتر رستمعلی دبیر شیمی ما بود . دکتر یادته بابت نمره بیستی که از این درس گرفته بودم بچه ها را مجبور کردی دو دقیقه برای دست بزنند؟ دبیرستان شهید درزی قائمشهر . یادته دکتر؟ به خدا انگار همین دیروز بود

    یادم نمیره چقدر از دیوار مدرسه بالا می رفتیم و از مدرسه فرار می کردیم تا بریم استادیوم بازی نساجی را ببینیم. کمال نامدار مدیر دبیرستان بود. نمی دونم هنوز در قید حیات است یا به رحمت خدا رفته.موقع بازی نساجی یک اکیپ درست می کرد تا ما از مدرسه فرار نکنیم. خودشم جلوی در بزرگ مدرسه می ایستاد.

    ولی ما نساجی چی بودیم و بالاخره فرار می کردیم. به من می گفت تو دیگه چرا ؟ جرأت نداشتیم جوابش را بدیم و فقط می گفتیم دبیر ببخشید دبیر تو رو خدا ببخشید

    اشکم زده بیرون به قرآن.

    این پیج را باید زودتر ببیندم تا صدای هق هق گریه هام بیرون نزده

  11. اسم قدیم سینما فجر دیانا بود و سینمای دیگری که دور میدان بود به نام نپتون والان پاساژ شده است

  12. سلام .واقعا زیبا نوشتین
    یادش بخیر سینما وپیکان مدل۴۸و۵۹ ویادتون رفت بنویسید تابستونها رفتن برای شنا به سیاهرودورودخونه برنجستونک و……اما الان همه اونها رفتن به خاطره ها

  13. با سلام و احترام
    با تشکر فراوان از این تلاش ارزشمند و ازاین سعی باقی ، خیلی دوست داشتم یکی از این سایتهایی که در مورد شهرمن، شهر دوستیها، شهر عشق و صفا، شهر بامرامها، شهر آدمهای بی غل و غش، شهر آدمهایی که مادیات رو فدای زندگی نمی کنند و … که هرچی از این مردم بگم کم گفتم، رو پیداکنم. من الان تو شهر غریبم دلمم برای قائمشهر و آمهاش تنگ شده، خیلی با این سایت حال کردم، دبیرستان امام جعفر صادق، ورزشگاه شهید وطنی و خاطرات گذشته، اخبار روز هر چیز از این شهر بگی و بنویسی کم نوشتی، مسئولیت سنگینی رو قبول کردی، مبادا دل مردم رو از بعضی حرفها برنجونی چون اونا فوق العاده مردمی حساس هستند. منتظر آیتمهای جدیدتری تو سایت شما هستم، با تشکر فراوان

  14. دوست دارم از ورزشهای دیگر مثل کشتی و و الیبال و وزنه برداری و … قائمشهر هم بنویسید چون ما تو این ورزشها هم خاطرات به یاد ماندنی زیادی داریم.

  15. در مورد نواهای محلی قدیمی هم تو سایتتون قرار بدین.

  16. سید مجتبی موسوی چاشمی

    جالب بود اقای رستمعلی موفق باشید دوست قدیمی

  17. عمادی بازیکن سابق ازمایش قاثمشهر

    با سلام و تشکر از مطلب خوبتان .
    جهت یاد اوری قبل از رقابت دو تیم نفت و نساجی رقابت بین ازمایش و نساجی بوذه است ( بازیکنان نفت جدا شده ی نساجی بوده اند) ضمنا دو جوانی که در جلوی سینمای دیانا ایستاده اند از طرف داران دو اتیشه ی ازمایش بوده اند ( برای شادی روح مرحوم ناصر سادات صلوات….. )

  18. دهه شصت هستم. ولی یادم مراد. دم شما گرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *